تبليغاتX
اسم این وب" خاطرات دو دوست مشترکـ" بود





















اسم این وب" خاطرات دو دوست مشترکـ" بود

الان شده ::خاطرات یک دوست با دوستی که شهید شد ::

× وقت نشد که نقطه های دوست کامل بشـــ ه ، اما من اگر بتوانم نقطه هایش را کامل میکنم  !


  ×                             چشمانمـــ را مثل کودکی که با ـآبنبات گولش میزنند ..

با عکست گول میزنمــ

فریاد دلم را چه کنمــ ؟!


نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 19:53 توسط F |

گلویــم درد میکند

بغضی گیــر کرده

نه اشک میشود ، نه میمیرد

اثرات غروب جمعه است انگـــار


+سرما خوردم دوباره !!!

+روزی در برگه تقویم خواهند نوشت : تعطیل رسمی ـ روز ظهور حضرت ولی عصر{عجل الله تعالی فرجه الشریف }

+ برای ظهــور ـآقای مهربونمون صلـــوات +

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:31 توسط F |

بعــضی  چیزها را " باید " بنویسيم

نه برای اینکه همه " بخـونن " و بگن " عالیـه "

برای اینکه " خفــه نشيمــ "

همیـن !

+

+ مرسی از اینکه این چند روز همــ مثه قبــــل بودین ، حضور داشتین 

+ محیاے گلمــ مرسی ازت ، معلومه که یادمه ! فعلا تلفن نداریم در اولین فرصت باهات تماس میگیرم !!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:2 توسط F |

در قفس تنهایی ام تنها یاد توست که مرا به اوج همه ی دوست داشتنها می برد..


+ریحانه جونمــ کمکم کن ..میدونی که دارم کمــ میارم !!!!

+ منم مشکوکم !

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:50 توسط F |

همش دارمــ بـ ه روزای قبـــل فکـ ـر میکنمـ

   و هی دلتنگــ و دلتنگــ تـ ـر میشومـ

+ اونـی که حالـت رو نمیپرسـه ... خـوب میدونـه حالـت پرسیـدن نـداره ...

+ سکوت صحبت میکند ، وقتی واژه ها نمیتواننــد ...

+ دیشب مکالمه های قبل رو خوندم ، جات خالیــ ه رفیـــق ..!!

+ حـق با شماست !

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:2 توسط F |

گـاهی لـال می شودآدم

حـرف دارد ..

ولـی کلمه نـدارد....!


×..................................(حرف های ناگفته)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:16 توسط F |

با تو نیستم

تو نخوان

با خودم زمزمه میکنم

.
.
.

من خوبم ....من آرومم......من قول داده ام


فقط کمی

 تو را کم اورده ام

یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی

بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

اما شبها..

وای از شبها که دلم هوایت میکند ..


من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

 آه ... آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

 آن  قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم..

 اما حیف که قول داده ام ..

فقط سعی میکنم آروم باشم ..فقط سعی ..

کار مشکلیست ..وقتی کسی نمیداند با او بودی و حالا هم نباید کسی بداند ...فقط تو میدانی و او

و چندی که کاری از دستشان ساخته نیس ..جز .......

من خوبم ....من آرومم...

آنقدر این جمله را با خودم تکرار میکنم تا به حقیقت بپیوندد ..

من خوبم ..من آرومم ..

× ریحانه معلومه جات خوبه که خبری از ما نمیگیری نه ؟!

×تنهـایـی خاطره ایســت که عذابـت میدهـد هر روز . . .

خاطره ای که هجـومــ می آورد وقتـی چشـم ها را میـبندی ...

× من به نرجس نگفتم چیزی ..هیچ چیز ..فقط سعی کردم یه ذره آرومش کنم ..بسا اینکه یکی باید خودمو ـآروم بکنه

هیچ وقتم نمیذارم بفهمه ..هیچ وقت !!

× نه بابا ..مگه دلم میاد حذفشون کنم ؟!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:0 توسط F |

" هـمـیـشـه " ، " هـیـچ وقـت "
واژه هـای تـرسـناکـی مـیـشـونـد
وقـتـی هـمـیـشـه دوسـتـت خـواهـم داشـت
ولـی دیـگـر هـیـچ وقـت نـخـواهـمـت دیـد..


×دوستت دارم..داشتم..خواهم داشت ..

× دلتنگم.. دلتنگ صدات ..دلتنگ حرفات ..دلتنگ دعواهات ..دلتنگ همه چیز ..

× خانم شمائی میترسم از اینکه این نوشته ها شما رو غمگین تر بکنه ..اگه این اتفاق میوفته به من بگید لطفا !

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:28 توسط F |

بگـذار این گـونه بگـویم

" دلـم اگر برای تو تنگـ میشـود

ببخـش

روزم اینگـونه قشنگـ میشـود "

× ریحانه دلم برات خیلی تنگه ها ....میدونی ؟!

× دلم میخواد با مامانت حرف بزنم  ولی نمیدونم  کار درستیه یا نه ؟!

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:55 توسط F |

نمی خواستم تو این وب بعد از ریحانه تغییری بدم ..هیچ کدومو ..

چون همرو با همدیگه انتخاب کردیم و گذاشتیم ..ولی اسم وب به نظرم اینجوری بهتره ..حداقل اونایی که

فقط اسم وب رو میبینن و نظر میذارن یه ذره انشاءالله دقتشون میره بالا ..من این وبو دیگه نه برا نظر نه برا

آمارش اداره میکنم نه هیچ چیز دیگه ...فقط و فقط برای ریحانه ..فقط  پس نظر تبلیغاتی نذارین ...چون پاک میکنم از

این به بعد ..میخواستم آدرس وبو تغییر بدم تا دیگه هیچکس نداشته  باشه ولی دلم نیومد چون این آدرس هم با

هم انتخاب کردیم ..

:(

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:57 توسط F

دلم انقدری گرفته که هیچکس نمیدونه ..هیچ کس جز ریحانه ی عزیزم ..

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:59 توسط F

امروز چهلم ریحانس ...به همین زودی چهل روز گذشت ..دلم براش تنگ شده ..نمیتونم برم مراسمش ...

کاش میتونستم برم ..ریحانه میدونه دلم باهاشه که برم ..خودش و خدا خوب میدونن که دلم میخواس برم ..

اونا میدونن  که من اگه میخندم ..اگه ادای آدمای شادو در میارم ... از ته قلبم شاد نیستم ..

به قول یکی از دوستامـــ :

زخمــ خورده امــ ،از نوروز نود و یکـــــ

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:47 توسط F |


آخرين مطالب
» دوست
» غروب جمعه
» خفه نشیم یه وقت ..!
»
»
» گاهیـــ
» من خوبم ..من آرومم ..فقط کمی بیشتر از کمی دلتنــــگم !
» دلتنگم ..
»
»

Design By : Pichak